تبليغاتX
کافهء زیر دریا

باورم می شود یا نمی شود؟نمیدانم!حقیقت را باید پذیرفت حتی اگر باور نکردنی باشد.حتی اگر مثل خنجری در قلبت فرو رود.بعضی زخمها هیچوقت مرهمی ندارند.بعضی دردها همیشه مثل یک بغض در گلویت باقی میمانند و هرگز رهایت نمیکنند.و بعضی آدمها مثل یک سایه،همیشه بر زندگیت سنگینی میکنند.

تمام راه گریه میکردم.انگار زخمی کهنه در قلبم سر باز کرده بود.همه چیز را میدیدم،آنقدر روشن که انگار نه انگار سالها از زمانشان می گذرد.دلم از درد لبریز است و از شادی برای کسی که او هم تمام این دردها را با تمام وجود لمس کرده است.تمام راه گریه میکردم و درد سینه ام را چنگ می زد و خدا را نزدیک میدیم.مهربانیش را احساس میکردم.و اینکه روزهای تاریک را هم پایانی هست تنها اگر کمی صبور باشی و خدا را فراموش نکنی.

یعنی تمام شد؟دیدن شادی در چهره اش دگرگونم میکند.سالها بود اینطور از ته دل نخندیده بود.سالها بود او را انقدر شاد و سرحال ندیده بودم.شادی کودکانه اش مرا به وجد می آورد.و در پس تمام این شادیها قلبم هزار احساس گوناگون را تجربه می کند.خدایا تنها می خواهم بگویم سپاسگذارم!

پ.ن۱:این را بارها و بارها دیده ام.هرچه در این دنیا جوابی دارد.خوب یا بد.هیچ چیزی بی پاسخ نیست.شاید انقدر این پاسخ دیر باشد که ما صبرمان تمام شود اما خدا هرگز چیزی را فراموش نمی کند.

پ.ن۲:فردا برای من خیلی روز عزیزیه.عید همه مبارک.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 0:58  توسط دریا | 

دوستش دارم.بی نهایت.بیشتر از بی نهایت.از عمق وجودم و با عمیقترین احساسی که دارم.جمعه تولدش بود.مامان قشنگم جمعه به دنیا اومده بود.بوسیدمش و تو بغلم گرفتمش.چقدر خوشحالم که به دنیا اومدی.چقدر خوشحالم که مامان خوب و زیبایی مثل تو دارم.

چقدر بوی تنت رو دوست دارم.همیشه وقتی بغلت میکنم بوی تنت رو نفس میکشم و تو میخندی و میگی باز منو بو کردی.منم میگم هیچ عطری بوی تنت رو نداره.دست میکشم روی پوست لطیفت،خدا وقت آفرینشت چیکار کرده؟لطافت پوستت رو هیچ گلبرگی نداره.دوست دارم سرمو بذارم روی سینه ت و پوست لطیفت رو نوازش کنم.تنت رو ببوسم.تو رو نفس بکشم.دلم میخواد بدونی توی قلبم چه عشق بزرگی دارم.دلم میخواد یه روزی بفهمی که واقعاً چقدر دوستت دارم.وقتی میخندی انگار خورشید میتابه به همهء یخهای وجودم و گرمم میکنه.وقتی گریه میکنی انگار قلبم پاره پاره میشه.

خدا رو شکر میکنم به خاطر داشتنت.مرسی که به دنیا اومدی مامان قشنگم.تولدت مبارک.امیدوارم سالهای سال با شادی و سلامتی کنارمون باشی و مثل خورشید به شبهامون بتابی.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 13:31  توسط دریا | 

احساس خوبی دارم.حس میکنم همه چیز درست میشه.بعد از گذروندن اون روزهای پر استرس و ناراحت کننده،یکباره آرامش عجیبی وجودم رو در بر گرفته.با اینکه اوضاع درست مثل سابقه اما من آرومترم.صحبتهای یه دوست تآثیر خوبی روی روحیهء حساس و شکننده ای که پیدا کرده بودم داشت.امتحان رانندگی قبول شدم.برام مثل یه کابوس بود.انقدر میترسیدم که حاضر نبودم برم امتحان بدم.3 سال پیش اقدام کرده بودم و باز رهاش کرده بودم.بالاخره طلسمش شکست.خدایا ممنونتم.

اعتماد به نفسم رو دارم دوباره به دست میارم و یه دلیلش اینه که به خودم میگم هر اتفاقی که بیفته بهترینه.فدای سرم،چقدر حرص بخورم؟به قول همون دوست هیچ چیز دلیل هیچ چیز نیست.درس خوندن من بیشتر از این دلیل بر خوشبخت شدنم نیست و نخوندنش هم دلیل بر بدبخت شدنم نیست.پس بهتره فقط تلاش خودمو بکنم و در کنارش زندگی کردن رو فراموش نکنم.تنها مشکلی که هنوز اذیتم میکنه کمبود خوابه.دلم واقعاً یه خواب عمیق و طولانی میخواد.

مرجان چند روزیه که برگشته.خیلی دلم براش تنگ شده بود.با سوغاتیهای جالبش واقعاً غافلگیرم کرد.رفته بودم کلاس زبان و وقتی برگشتم دیدم روی تختم پر از سوغاتیهایی هست که با دقت و زیبایی چیده شده.حتی فکرش رو هم نمیکردم که دختر بچهء 12 ساله ای که تا حالا تنهایی تا سر کوچه هم نرفته بود بتونه همچین خریدهای خوب و زیبایی بکنه.برای مامان یه پیرهن دکلتهء مشکی و سفید زیبا آورده بود که دهنمون باز مونده بود.مخصوصاً اینکه سایزش دقیق سایز مامان بود.برای من کلی چیز آورده بود که مامان هی بهش غر میزد که چرا برای من از این نگرفتی و خلاصه همه کلی حسودیشون شد.سه تا تاپ خیلی خوشگل که یکیش با سنگدوزی ظریف دور تا دور یقه ش و پارچه لخت و لطیفش و رنگ نارنجی که رنگ مورد علاقهء منه حسابی دلمو برد.خیلی هم گرون خریده بود و انگار سر خریدنش با دوستش کلی هم رقابت کرده بود.یه دستبند سنگ زیبا.یه جفت گوشواره که از سنگ ماهم هست و به شکل قلبه.یه کیف آرایش سرخابی ورنی.گیره سر،لباس خواب،رژ لب و کلی چیزای کوچولوی خوشگل دیگه.جالب ترین نکته این بود که روزهای آخر از اونجا به مامان زنگ زده بود و گفته بود عذاب وجدان داره چون دلش برای مامان باباش تنگ نشده اصلاً و فقط دلش برای من تنگ شده بوده یکمی که همین واقعاً جای کلی ذوق زدگی داشت.خلاصه که تجربهء جالبی بود هم برای ما و هم برای اون.

خلاصه امسال تابستون جالبی بود برای بقیه.مامان که فکر کنم تقریباً تمام شهریور رو هم به مسافرت بگذرونه.و از این کنگره در بیاد بره تو اون یکی.منم که مدارکم برای گرفتن ویزای شینگن کامل نبود و فعلاً یونان و فرانسه مالیده شد.با اینکه خیلی برنامه تو ذهنم ریخته بودم واسهء این سفر اما کنسل شدنش خیلی روحیه م رو خراب نکرد.انقدر اتفاقهای خوبی در راهه که این چیزا نتونه باعث ناراحتیم بشه.

پ.ن1:چرا پست قبل انقدر کامنت خصوصی داشت؟به جز کامنت محمد هیچ کامنت دیگه ای خصوصی نبود واقعاً.دوست ندارم بی دلیل کسی برام کامنت خصوصی بذاره.

پ.ن2:کاش میفهمیدی که دیگه 14 سالت نیست.مسئولیت داری.کاش انقدر خودخواه نبودی.کاش انقدر بچه نبودی.چطوری میتونی انقدر نامرد باشی.مرده شور این احساس رو ببرن که تو رو انقدر غافل کرده.

پ.ن3:حامد جان کاملاً تو رو به یاد دارم.و هیچوقت هم فراموشت نکرده بودم.این مهلتی که دادی برای چیه؟نتونستم بیام وبلاگت.آدرس رو درست وارد نکرده بودی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 15:50  توسط دریا | 

اینکه آدم احساس کنه زیباست حس خیلی خوبیه.اینکه بدونه در نظر دیگران دوست داشتنی و قابل قبوله خوشحال میشه.اما اینکه حس کنه دیگران همیشه فقط به تنش توجه میکنن حداقل برای من خیلی خوشحال کننده نیست.وقتی تو خیابون راه میرم و حس میکنم نگاهای هرزه دارن منو از هم میدرن عصبانی میشم.وقتی بعد از چند جلسه که از دوستیمون میگذره بدت نمیاد یکمی دربارهء قسمتای هوس انگیز من صحبت کنی چندشم میشه.تقریباً هیچ پسری رو نمیشناسم که بعد از اینکه باهام یکم راحت شده بهم نگفته باشه دلش میخواسته لبای منو ببوسه.لبای هوس انگیزی داری!لبات خیلی خوردنیه!من آدم شیطونی نیستم اما دوست دارم لبات رو ببوسم!

دیشب حالم خوش نبود یه دوستی به اصرار میخواست کمکم کنه.هرچی من گفتم خسته م الان.گفت حتماً من باید کمکت کنم تا تو حالت خوب بشه.وقتی شروع به صحبت کرد،آسمان و ریسمان رو بهم بافت و از همه چیز گفت و من نمیدونم چطوری موضوع رو به لبای من کشوند و نفهمیدم لبای من چه ربطی به مثبت اندیشی و نیروی کائنات داشت که یهو این وسط صحبت بهشون رسید و من نمیتونم بگم چقدر حس بد و آزاردهنده ای داشتم اون لحظه.میشه یه بار یه نفر تو این دنیا پیدا بشه که بدون اینکه من وادارش کنم خط قرمزای منو بشناسه،خودش فقط و فقط منو به خاطر خودم دوست داشته باشه و هیچوقت منو تو رختخوابش تصور نکرده باشه؟چرا پسرای ایرانی نمیتونن بین یه دوستی ساده با یه دوستی عاشقانه تفاوت قائل بشن؟

پ.ن:بعد از کنکور فوق تونستم وقت بیشتری واسه کتاب خوندن پیدا کنم.دلم خیلی تنگ شده بود واسه کتابام.کلی خرید کردم از نمایشگاه.فعلاً که دوباره سرم شلوغ شده و نمیتونم زیاد وقت بذارم.اما این کتابا رو خوندم:عذاب وجدان(آلبا دسس پدس)بی نظیر بود این کتاب،هرطوری هست بخونیدش و مطمئن باشید پشیمون نمیشید.دفترچهء ممنوع(آلبا دسس پدس)اینو به بدبختی گیر آوردم چون اجازهء چاپ نداشت دیگه.کتاب 2500 تومنی رو خردیم 8500.ساحرهء پورتوبلو(کوئلیو)بعد از زهیر که ناامیدم کرده بود،میشد دوباره به کوئلیو امیدوار شد.عطر سنبل عطر کاج(فیروزه جزایری دوما)ساده و جذاب و دوست داشتنی.رؤیای تبت(فریبا وفی)قسمتی از زندگی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 20:28  توسط دریا | 

نشستم روی تخت.دورم پر از کاغذ و مداد و خودکار و مقوا و هزار کوفت و زهرمار دیگه س.تلفن سمت راستمه و موبایل سمت چپم.پشمکم(عروسک محبوبم)رو به روم افتاده و داره با چشمای باز سقف رو نگاه میکنه.باید یه متن رو گوش بدم و پیاده کنم.باید دو تا انشا بنویسم.باید پنجاه تا کلمه بسازم و تمرین حرف زدن کنم.من خوابم میاد.نمیتونم هر روز صبح ساعت شش و نیم بیدار بشم وقتی تازه نزدیکای چهار صبح خوابم برده.تمام روز خسته م.نمیتونم هر روز اینهمه تمرین رو انجام بدم.به هیچ کار دیگه ای به جز زبان خوندن نمیرسم و حوصله م سر رفته.دلم مسافرت میخواد.دلم شمال میخواد.خونهء جدید خیلی خوبه اما هنوز بهش عادت نکرده م.به تخت جدیدم عادت نکردم.نمیتونم عمیق بخوابم اینجا.این وسط به تنها چیزی که فکر نمیکنم یه رابطهء احساسیه که بخواد ذهنمو از اینی که هست درگیرتر کنه.

فکر میکنم این مدت با خودمو احساسم خیلی صادق نبودم.من کسی نیستم که بدون عشق بتونم با کسی باشم.من در تمام زندگیم  یکی رو تجربه کردم و اونم با عشق بوده.هیچ آدمی نتونست بعدش تو زندگیم خیلی دوام بیاره.من بعد از اون هیچکس رو دوست نداشتم به جز یه نفر.خواستنش از روی عشق بود نه شهوت.اما نمیدونم چی شد که همه چیز فرق کرد.دیگه اونی که دوسش داشتم اونی نبود که من شناخته بودم.یه آدم دیگه بود.نمیگم خوبتر یا بدتر.مهم اینه که من از کسی خوشم اومد که حالا دیگه عوض شده بود.اون آدم آروم مهربونِ دوست داشتنی حالا نه آروم بود نه خیلی مهربون.با خودم روراست نبودم.فکر کردم درست میشه.فکر کردم زمان بدم به هردومون.اما چیزی درست نشد.این من بودم که داشتم خراب میشدم.من بودم که داشتم خودمو گول میزدم.من بودم که میخواستم به زور به خودم بقبولونم که هنوز دوستش دارم مثل قبل و اگه دلم میخواد باهاش باشم به خاطر شهوت نیست به خاطر عشقه.من داشتم خودمو گول میزدم که این لحن سرد و بی تفاوت مال اون نیست.خودمو گول میزدم که اونم هنوز منو دوست داره.داشتم صدای قلبم رو خفه میکردم.اما به خودم اومدم.نشستم صادقانه فکر کردم و دیدم دیگه اون رابطهء احساسی شیرینی که دوسش داشتم بین ما نیست.دیگه این رابطه اون چیزی نیست که منو راضی کنه.درواقع اصلاً منو راضی نمیکنه بلکه داره احساسات منو نابود میکنه.من داشتم سعی میکردم خودمو سرکوب کنم،ولی به خاطر چی؟در برابرش چی گیرم میومد؟دقیقاً هیچی!

الان که با خودم روراست شدم حالم خیلی بهتره.حس نمیکنم دارم نقش چیزی رو بازی میکنم که نیستم.دوستت دارم.امیدوارم درک کنی.امیدوارم دوست خوبی برام باقی بمونی.امیدوارم توام اینطوری حس بهتری داشته باشی.

پ.ن:وقتی یه دنیا کار ریخته سرتون و خیلی خسته و کلافه هستین،وقتی هرچی فکر میکنید نمیتونید برنامه ریزی کنید که چطوری تمام کارهای عقب مونده رو انجام بدین،وقتی زمان کافی برای انجام کارهاتون ندارین،همه چیز رو فراموش کنید و بشینید تلویزیون نگاه کنید.جواب میده.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 17:25  توسط دریا | 

1)در هواپیما نشسته ام و آرام اوج میگیرم.هنوز چیزی نگذشته دلم تنگ

میشود.

برای همهء کسانی که دوستشان دارم و حالا نیستند و نمیدانم دوباره

کی میتوانم ببینمشان.حس میکنم زندگیم متفاوت تر از گذشته است.

احساسات ضد و نقیضی را تجربه میکنم.نمیدانم چه میخواهم.نمیدانم چه

 کسی را دوست دارم.نمیدانم میخواهم چکار کنم.نمیدانم آینده ام را چطور

میخواهم.آدمها می آیند و میروند و هیچکس سوالهای مرا جواب نمیدهد.

............................................................................................

2)نمیدانم چه حسی نسبت به تو دارم.نمیدانم چرا نمیتوانم برای همیشه

 مثل یک کتاب خوانده شده  تو را و خاطراتت را کنار بگذارم.نمیدانم وقتی

میدانم دیگر نمیخواهم زندگیم را با تو قسمت کنم چرا باز هم بودنت را

دوست دارم.انگار تو یک تکه از وجود خود منی.نمیتوانم تو را کنار بگذارم.

چون از من جدا نیستی.احساس عجیبی ست.احساسی که هیچکس

نمیتواند آنرا بفهمد مگر تجربه اش کرده باشد.هرچه باشد اینرا میدانم

که نمیتوانم هرگز تو را برای همیشه به دست فراموشی بسپارم.

برای فراموش کردنت اول باید خودم را فراموش کنم،و من اینرا نمیخواهم.

...........................................................................................

3)باورم نمیشود که اینطور دیوانه وار تنت را بخواهم.احساس میکنم

 از تو میترسم.از لبخندهایت که نمیدانم چه چیزی را پشت آنها پنهان

کرده ای.از نگاههایت که مرموز است و از خودت که انگار هرگز قبل از

این نمیشناختمت.از با تو بودن میترسم و نمیدانم چرا دلم می خواهد

 یکبار با تو بودن را تجربه کنم.همانطور سرکش و نا آرام.همانطور دیوانه و

مست.میخواهم وحشیانه مرادر آغوش بگیری و ببوسی.میخواهم لبهایم

 از نیش بوسه هایت آتش بگیرد.میخواهم رد انگشتانت بر تمام تنم باقی

 بماند.صدای نفسهایت گوشم را پر کرده است.آن حالت وحشیانهء دست نخورده

 را دوست دارم.آن تمنای قدرتمند چشمانت را میخواهم.دلم میخواهد

 درونم باشی.اینرا با تمام وجودم میخواهم.لبهایت را،بدنت را،همه چیزت را

با تمام وجود میخواهم.و با تمام وجود حس میکنم نمیشناسمت.گرچه یکروز

حس میکردم سالهاست تو را میشناسم....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 1:26  توسط دریا | 

روزگار غریبی ست نازنین

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

پسرانی در حسرت بوسیدن لبهای من،من در حسرت بوسیدن لبهای تو.پسرانی بیقرار یک لبخند،بیقرار یک نگاه مهر آمیز من،من در حسرت یک نگاه عاشقانه از تو.این چه بازی ست خدایا؟این چه سرنوشتی ست؟آنها که مرا دوست دارند،من دوستشان ندارم.او که من دوستش دارم مرا دوست ندارد.بیقرار رفتنم.دلم میخواهد دور شوم،از تمام آنهایی که دوستم دارند و از او که دوستم ندارد.دلم میخواهد تنها باشم.از نفس افتاده ام.قلبم سنگین است.اندوه قلبم را در هم میپیچد.باید بروم.

پ.ن: نصیب من از عشق تو همیشه بی نصیبیه؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 14:50  توسط دریا | 

مرجان امروز صبح رفت.اینهمه راه رو تا فرودگاه مزخرف امام رفتم تا 5 ساعت پشت شیشه ها بایستم.نذاشتن برم داخل.تمام شب رو بیدار بودم.و الان خواهر کوچولوم کیلومترها از من دوره.مامان داره امشب میره.نرفته دلم براش تنگ شده.سه هفته برای ندیدن کسایی که دوسشون دارم خیلی زیاده.مخصوصاً وقتی میدونی راه دوره و نمیتونی خیلی باهاشون در تماس باشی.محسن هم که همین روزها راهی میشه.اواسط مرداد میره و دیگه معلوم نیست چند سال دیگه برگرده.تمامش هم به خاطر این سربازیه لعنتی که همه چیز رو به هم میریزه.لیسانش کامپیوتر و فوق آی تی رو بوسید گذاشت کنار تا بره و از اول فلسفه بخونه.براش خوشحالم.اما هیچوقت تصور نمیکردم اینهمه ازش دور بشم.نمیدونم چند سال دیگه میتونم ببینمش فقط خوشحالم به چیزی که میخواست رسید.منم دارم سعی میکنم از یه دانشگاهی پذیرش بگیرم و برم. همه از هم دور میشیم.هرکدوم یه گوشهء دنیا معلوم نیست میتونیم خوشبختی رو پیدا کنیم یا نه؟؟؟!!!وقتی اینهمه از هم دوریم میتونیم خوشبخت باشیم؟؟؟!!!

خونهء نو بالاخره آماده شد اما دیگه ذوقی برامون نمونده.خونه ای که شاید خیلیا حسرت داشتنش رو بخورن.خونه ای که فکر میکردیم قراره چه روزای طلایی رو توش بگذرونیم.خونه ای که همه چیزش همونی بود که آرزو داشتیم حالا برامون فقط یه مشت آجره.خدایا!خوشبختی واقعاً چیه؟

پ.ن1:امیدوارم خوشبخت بشی.فقط یادت باشه عشق مراقبت میخواد.نذار گلای عشق و محبت به خاطر خودخواهی و غرور پژمرده بشه.و هرگز از نشون دادن علاقه ت به کسی که دوستش داری و میخوای زندگیتو باهاش قسمت کنی خجالت نکش.برای هردوتون بهترین آرزوها رو دارم.

پ.ن2:یه متن دیگه نوشته بودم.خیلی غمگین بودم.اما تصمیم گرفتم این رو به جاش بذارم چون خودمم طاقت خوندن دوبارهء متن قبلی رو نداشتم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 1:33  توسط دریا | 

احساس میکنم از تو دورم.همیشه دور بوده ام.و هرگز به تو نخواهم رسید.چه کسی میتواند به تو بفهماند که من چقدر دوستت داشته ام و چه رنجی برده ام از اینکه تو هرگز عشقم را نفهمیدی و هرگز نگاه پر مهر مرا که تو را دنبال میکرد ندیدی.و از مقابل دیدگانم گذشتی.همانطور که میخندیدی و چشمهایت برق میزد و مرا همیشه تنها گذاشته ای.کاش میدانستم این چه رازیست که بین من و توست که تو همیشه از من عبور میکردی و من همیشه به دنبال تو بودم.با چشمهایی که نگرانت بودند و دوستت داشتند و قلبی که آرزو داشت روزی گرما و عشقش را بفهمی.وقتی اینگونه با من بی رحم میشوی چقدر مرگ برایم شیرین و نزدیک مینماید.و خدا میداند که هرگز نتوانسته ام بدون ترس از دست دادنت زندگی کنم.هرگاه مرا در آغوش میگیری و کلمه ای به مهر بر زبان می آوری قلبم از وحشت میلرزد چرا که میدانم نمیتوانم به محبت تو اعتماد کنم و تا زمانی که میترسم هرگز آرام نمیشوم حتی اگر تو ساعتها مرا به تن گرم و لطیفت بچسبانی و بگویی که دوستم داری،من میدانم که حتی تکهء کوچکی از قلبت برای من نیست.نزدیک سحر است و خواب تو را در برگرفته است.ولی قلب من آکنده از اندوهی عمیق است که تو آنرا احساس نمیکنی.تو همیشه چشمهایت را به روی من بسته ای.و نمیدانم آیا روزی هست که من بتوانم بدون وحشت و اضطراب دوستت بدارم.و روزی خواهد آمد که تو مرا بدون نفرت دوست بداری و قلبم را که همیشه برای تو عریان بوده است ببینی و عشق بزرگ مرا با تمام وجودت لمس کنی؟

.........................................................................

پ.ن:وقتی هیچ عشقی ازت نمیبینم و یخ میکنم،وقتی مثل غریبه ها باهام حرف میزنی و رفتار میکنی،انتظار داری تا کجا بهت وفادار بمونم و دوستت داشته باشم؟؟؟!!!من این سردی رو درک نمیکنم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 1:33  توسط دریا | 

همه چیزه غیر منتظره پیش آمد.احساس کردم دیگر نمیتوانم.احساس کردم باید دور شوم،از خودم،از هیاهوی ناخوشایند اطرافم،و رفتم.سفر روحم را آرام کرد.تجربه ای شیرین و غریب که طعمش را هرگز فراموش نخواهم کرد.خلیج گرم و دوست داشتنی فارس.پرواز با چتر بر فراز آبهای نیلگون کیش.شبهای پرستاره و گرم و روشن جنوب.و تمامش مثل یک رؤیای شیرین دور و باور نکردنی.تنهایی آرامم کرد.و چقدر دلم میخواست روزها کش می آمدند و تمام نمیشدند.روحم کمی سبک تر شد.شاید بتواند دوباره از نو در برابر تمام این روزهای سخت و غمگین پیش رو دوام بیاورد.و من هنوز به انتظار معجزه ای چشم به آسمان دوخته ام.به دستهای مهربان خداوند.

.....................................................................................

پ.ن:بخواب هلیا،دیر است.دود دیدگانت را آزار میدهد.دیگر نگاه هیچکس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد.دیگر هیچکس از خیابان خالی کنار خانهء تو نخواهد گذشت...

خبر مثل پتکی بر سرم فرود می آید.نادر ابراهیمی امروز بعد از ۹ سال دست و پنجه نرم کردن با بیماری در گذشت.و من در این اندوه هیچ باورم نمیشود که او رفته باشد.منی که سالها با کتابهایش زندگی کرده ام.عاشقی کرده ام.عاشقی را فهمیده ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 0:24  توسط دریا |