![]() |
![]() |
|
There's no time for us http://www.youtube.com/watch?v=5L8-FTvSVxs&feature=player_embedded
کرگدن نوشت: برای ما زمانی نیست برای ما جایی نیست چیست که رویاهای ما را به اشتباه دور از ما بنا میکند چه کسی میخواهد زندگی کند برای همیشه؟ شانسی برای ما نیست همه چیز از قبل برای ما تعیین شده است در این جهان تنها یک لحظهء شیرین به ما اختصاص دارد چه کسی میخواهد زندگی کند برای همیشه؟ چه کسی را یارای همیشه عاشق بودن است؟ زمانی که عشق باید بمیرد اما اشکهای مرا با لبهایت لمس کن دنیای مرا با سر انگشتانت لمس کن و ما میتوانیم برای همیشه یکدیگر را داشته باشیم و میتوانیم برای همیشه عاشق باشیم همیشه همین امروز ماست چه کسی میخواهد زندگی کند برای همیشه؟ همیشه همین امروز ماست پ.ن:تلاش کردم معنی ترانه رو برسونم اما ترجمه کردن خیلی کار سختیه.من الان به سختی میتونم اون حسی رو که با خوندن متن انگلیسی دارم و اون معنایی رو که این ترانه به زبان انگلیسی در ذهنم میاره به فارسی بنویسم.اگر پر از ایراده معذرت میخوام.فقط برای کرگدن عزیز نوشتم.
همیشه میدونستم برای ساده ترین چیز هم باید بجنگم اما نمیدونستم روزی بیاد که حتی بهم اجازه جنگیدن هم ندن.اینجا هم کسی به حرفتون گوش نمیده و براتون اهمیتی قائل نیست.حتی بهم اجازه نمیدن دوباره اپلای کنم چون قوانینشون از ۵ اکتبر تغییر کرده.قانون جدید هم اینه که اگر ویزات تموم شده بوده و هنوز اینجا بودی و فاصله بین انقضای ویزات تا شروع درست بیش از یک ماه بوده(برای من یک ماه و هفت روزه)حق نداری دوباره از اینجا اپلای کنی.باید برگردی کشورت از اونجا اقدام کنی.مهم نیست نزدیکه امتحانای ترم اولتی.مهم نیست چقدر پول دادی.مهم نیست چه بلایی سرت میارن اینطوری.هیچی مهم نیست براشون.خیلی خسته م.دلم میخواد بخوابم.یه خواب طولانی...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 15:17 توسط دریا |
|
|
چند پست قبل گفتم که هرگز چیزی را ساده به دست نیاورده ام و همیشه حتی برای ساده ترین چیزهایی که دارم جنگیده ام.امروز هم یکی دیگر از همان اتفاق ها افتاد.همان هایی که همیشه جایی کمین کرده اند تا در نامناسب ترین وقت بر سرم بیایند.ویزایم ریجکت شد.به همین راحتی،به همین خوشمزگی.یادم می آید وقتی مدارکم را برای home office میفرستادم چقدر گره به کارم می افتاد.پست نامهء دانشگاهم را گم میکرد.نامه می آمد،اسمم را اشتباه نوشته بودند.اسمم را درست میکردند،نامهء اصلی را نمیفرستادند.فکر کنم فقط برای گرفتن همین نامه که باید به عنوان یکی از مهمترین مدارک به home office میفرستادم چند کیلویی وزن کم کردم و از شدت اضطراب خواب و خوراک نداشتم و این فقط یک قسمت کوچک از تمام مشکلاتی بود که برایم پیش می آمد.حالا بعد از بیشتر از سه ماه انتظار مدارکم را پس فرستاده اند و ویزایم را هم تمدید نکرده اند.دلیلشان هم خیلی مسخره ست.یکی از دلایلشان این است که من باید تمام هزینهء دانشگاه را که ۱۰۰۰۰ پوند است یکجا بدهم.خب من سه هزارتایش را داده بودم تا این نامهء کوفتی را از دانشگاه بگیرم و امروز هم قرار بود بقیه ش را بدهم.هیچ کجای فرم هم چنین چیزی قید نشده که من باید بقیهء ۷۰۰۰ تا را در حسابم داشته باشم.دلیل دیگر هم این است که پرینت حساب بانکی والدینم و خودم را قدیمی حساب کرده اند چون ۲۰ روز از تاریخ ثبتشان گذشته است.اینکه من اینها را نزدیک به سه ماه قبل فرستاده ام و این بین چطور باید دائم به روز نگهشان میداشتم هم بحثی جداست.و تازه من این فرم را از طریق دانشگاه پر کرده بودم و آنها هم به من اطمینان داده بودند که همه چیز درست است.
خب تمام اینها را گفتم که واکنش خودم را هم برایتان بگویم.وقتی مسئول International Student گفت ویزایت را ریجکت کرده اند یک متر از جایم پریدم.در آن لحظه انقدر شوکه شده بودم که هیچکدام از حرفهایش را نمی فهمیدم.زنگ زدم به کامی(دوست خانوادگی مان) و طفلی در عرض دو ثانیه در دفتر بود.من به پهنای صورت اشک میریختم و نفس کشیدن برایم سخت شده بود.قرار شد فردا دوباره برویم تا ببینیم چه کار می شود کرد.از دفتر که بیرون آمدیم،کامی سعی میکرد آرامم کند اما من کاملاً به هم ریخته بودم. به همکلاسیم عادل(اهل لیبی ست و دوست دختر ایرانی دارد) زنگ زدم.قرار بود با چند نفر دیگر روی presentationمان کار کنیم.در واقع بیشتر دلم میخواست با کسی حرف بزنم.صدایم را که شنید گفت برگشته خانه اما همین الان برمیگردد دانشگاه.قرار بود کارن را هم ساعت 5 ببینم و برویم کلاس ورزش اسم بنویسیم. تلفن را که قطع کردم رفتم توی یکی از راهروها پشت قفسهء مجله ها،جایی که تقریباً رفت و آمدی ندارد نشستم.دلم نمیخواست کسی مرا با آن حال و روز ببیند.عادل که آمد و گفتم چه اتفاقی افتاده شروع کرد به دلداری دادنم که این اتفاق برای او و تقریباً تمام کسانی که میشناسد هم افتاده است و گفت مطمئن است که درست می شود.من که اشکم بند آمده بود و بیشتر شوکه بودم.انگار داشتم خواب میدیدم.کارن هم رسید و وقتی فهمید چه اتفاقی افتاده رنگش از من بیشتر پرید.مرا بغل کرده بود و تند تند میبوسید.بعد هم کامی دوباره برگشت و شروع کرد به دلداری دادن من. حس خوبی ست که دوستانت کنارت هستند و هوایت را دارند.فکر کردم خب نهایتش ویزایم را نمیدهند.من هم مجبور میشوم برگردم خانه.از فکر کردن به این موضوع خنده ام گرفته بود.از یاد آوری عکس العملم وقتی فهمیدم چه اتفاقی افتاده حسابی خندیدم.درست مثل فیلمهای کمدی یک متر از جایم پریدم بالا.داشتم فکر میکردم اگر همین الان هم مجبور باشم برگردم باز هم میتوانم به تجربه هایی که در همین مدت کوتاه داشتم فکر کنم.به روزهای خوبی که گذراندم.به چیزهای زیادی که یاد گرفتم و خیلی چیزهای خوب دیگر.فکر کردم دنیا که به آخر نرسیده.فوقش برمیگردم و دوباره اقدام میکنم.یا اصلاً برای یک کشور دیگر اقدام میکنم.از خدا(اگر هست) خنده ام میگیرد.انقدر بلا به سرم آمده که پوستم کلفت شده.یاد گرفته ام خودم را زود پیدا کنم.دلم نمیخواهد کم بیاورم.دلم نمیخواهد شکست بخورم.داشتم فکر میکردم با گریه و زاری من که چیزی درست نمی شود و اگر قرار باشد اتفاقی بیفتد می افتد پس بهتر است من از همین لحظه لذت ببرم. با همان حالی که داشتم از کارن خواستم تا برویم و در کلاس ورزش اسم بنویسیم.دلم نمیخواست صبر کنم تا نتیجه معلوم شود.بعد رفتیم استارباکس و کارن من را به یک لاتهء خامه ای مهمان کرد.کریسمس را هم قرار است با خانوادهء او بگذرانم.شام را هم با دوست پسرش خوردیم و الان فقط دلم میخواهد بخوابم.نه ناراحتم،نه مضطرب و نه افسرده.نه میخواهم ناله کنم که ای وای چرا هرچه بلا هست به سر من می آید و نه فکر میکنم آدم بدبختی هستم.میگذارم اتفاق بیفتد و بعد برایش فکری میکنم.برایم انرژی بفرستید.این روزها بیشتر از همیشه به انرژی مثبت احتیاج دارم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 2:30 توسط دریا |
|
|
گاهی دلم میخواهد بشکنم در آغوشی که امن است و عاشق.گاهی دلم میخواهد کسی باشد که بتوانم اشکهایم را میان بازوانش بریزم و دخترک کوچکی باشم که دلش میخواهد برای دقایقی زن قوی درونش را فراموش کند.گاهی دلم میخواهد کسی باشد که شبها اضطراب و تنهایی هایم را برایش بگویم و با بوسه هایش آرام شوم.گاهی خسته می شوم از همیشه قوی بودن،از لبخندی که همیشه بر لب دارم.گاهی خسته میشوم از اینهمه توقعی که از من میرود.دلم میخواهد بی خیال همه چیز شوم و بروم جایی دور که هیچکس نباشد.اما اینها فقط گاهی ست.سعی میکنم خودم را پیدا کنم.سعی میکنم خودم حال خرابم را کمی بهتر کنم.باران تندی میبارد و ما زیر باران راه میرویم.از چیزهای معمولی حرف میزنیم.همیشه هروقت حالم خوب نیست راه رفتن آرامم میکند.راه رفتنهای طولانی بی وقفه.باران انقدر تند است که به شوخی میگویم میشود زیر این باران دوش گرفت و تو میگویی فکر نمیکنی دلت بخواهد در این سرما لباست را در بیاوری.هردو معذبیم.یا شاید من اینطور فکر میکنم.مگر غیر از این است که همکلاسی هستیم و تو هم با تمام سردی ظاهریت یکبار کمکم کردی تا گزارش آزمایشگاهم را بنویسم؟الان هم داری برنامه ریزی کردنت را برایم شرح میدهی تا شاید به من کمک کند.پس چرا راحت نیستم؟شاید چون میترسم چیزی شکل بگیرد که نمیخواهم.یا شاید...
میرویم سوپرمارکت و تو خرید میکنی.من میخواهم بروم سینما.میخواهم با خودم خلوت کنم.از هم جدا میشویم.در صف به آدمهای دور و برم نگاه میکنم.به دخترانی که دست در دست پسر مورد علاقه شان دارند.به بوسه هایی که رد و بدل می شود.به حرفهای در گوشی یا خنده های بلند و سرمستشان.خوشحال میشوم.از اینکه هنوز عشق مثل رودخانه ای در اطرافم جاریست.فیلم مایکل جکسون را نگاه میکنم و چندین بار در بین فیلم اشکهایم سرازیر می شود.دلم برایش میسوزد.به مرگ فکر میکنم که چه آسان می آید و تمام آرزوهایت را با خودش میبرد و به اینکه ستاره ها هم میمیرند.
پ.ن:پنج شنبه در کتابخانه بودم که موبایلم زنگ خورد.از دیدن اسم روی صفحه انقدر خوشحال و شوکه شده بودم که برای چند ثانیه قدرت جواب دادن نداشتم.عاطفهء عزیزم بود که زنگ زده بود برای عروسی ش که دو هفتهء دیگر است دعوتم کند.20 دقیقه ای حرف زدیم.از تمام روزهایی که در دانشگاه در کنار هم گذشت.از خاطراتمان،شیطنتهایمان.من که حرف میزدم دائم میگفت چقدر عوض شدی!چقدر بزرگ شدی!انقدر از شنیدن صدایش انرژی گرفته بودم که روی ابرها راه میرفتم.دیروز مرتضی زنگ زد.دوست و برادر کوچک با معرفتم که همیشه من را به خاطر کم بودنهایم میبخشد و همیشه هست و چقدر دیشب حس خوبی داشتم.امروز صبح هنوز در رختخواب بودم که نسیم زنگ زد.یکسال بود با این بهترین دوستم حرف نزده بودم.دوستی که همیشه میتوانستم روی بودنش حساب کنم در تمام روزهای تاریکی که داشتم.دوستی که وقتی از همه جا فراری بودم به آغوشش پناه بردم و او که پا به پای من اشک میریخت و رهایم نکرد و منی که آرزوی دیدنش را در لباس عروس داشتم نتوانستم در عروسیش شرکت کنم.چون اینجا بودم و فقط حسرتش را خوردم.امروز صبح وقتی صدایش را شنیدم بغضم ترکید و چقدر دلم میخواست آن لحظه سرم را در آغوشش میگذاشتم و میگریستم.گفتم دلم برای دیدنش پر پر میزند.گفتم چقدر دلم برای همهء کسانی که دوست دارم تنگ شده است.ناسزا هم گفتم.که چرا از اینترنت استفاده نمیکند تا انقدر از هم بی خبر نمانیم.و قول داد که نگذارد دوباره از هم دور بمانیم.تمام این چند روز که من دلتنگ بودم کسی بود تا به یادم بیاورد که تنها نیستم.که چقدر خوشبختم که دوستانی دارم که حتی با گذر زمان و در هیاهوی این زندگی مرا به یاد می آوردند و محبتشان را خالصانه نثارم میکنند.من با داشتن شما خوشبخت ترین دختر روی زمینم. مخصوص نوشت:محسن عزیزم،نمیدانم هنوز هم اینجا را میخوانی یا نه اما امیدوارم مرا بابت تمام تأخیرهایم ببخشی و بدانی اگر مثل گذشته نیستم فقط به دلیل فشار زیادی ست که این روزها تحمل میکنم.همیشه عزیز بوده ای و بابت تمام محبتهایت ممنون.قول میدهم یکی از همین روزها عکسهای روز خداحافظی را هم برایت بفرستم.میخواهم بدانی هربار که چیزی برایم مینویسی به اندازهء دنیا خوشحال میشوم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 1:1 توسط دریا |
|
داشتم به این فکر میکردم که من هیچوقت آدم خوش شانسی نبودم.از اونهایی که همه چیز به راحتی براشون جفت و جور میشه.میتونم بگم تقریباً آدم بدشانسی بودم و هر چیزی که در زندگی به دست آوردم با سختی زیاد بوده.حتی چیزهای ساده ای که خیلی ها حتی نمیفهمن چطور به دستش آوردن و چطور از دستش دادن.همیشه زندگیم پر از گره بوده و برای به دست آوردن هر چیزی با چنگ و دندون جنگیدم.وقتی میگم جنگیدم منظورم دقیقاً کلمهء جنگه.امروز داشتم فکر میکردم چقدر خودم رو دوست دارم و به خودم افتخار میکنم.داشتم فکر میکردم من به معنای تمام کلمه زن هستم.با تمام لطافتها و شکننده بودنهای یک زن،اما قوی و محکم.من دل نازکم و احساساتی.شاید قلبم با هر چیز کوچکی آزرده بشه و اشک به چشمم بشینه اما این اشک،اشک ضعف نیست.من با این اشک روحم رو جلا میدم و جایی که لازمه محکم و استوار می ایستم.من همیشه لبخند میزنم و سعی میکنم به زندگی با دید مثبت نگاه کنم. تنهایی خیلی وقتها آزارم میده اما انقدر برای تنهاییم ارزش قایلم که حاضر نباشم با هرکس و هرچیزی پرش کنم.من برای خودم زندگی میکنم و از زندگی لذت میبرم.من برای خودم بهترین لباسها رو میپوشم و سعی میکنم همیشه تمیز و آراسته باشم.من به خودم به عنوان یک انسان احترام میگذارم.فکر نمیکنم باید مردی کنارم باشه تا لباس زیر من زیبا و تمیز باشه،برای خودم فانتزی ترین و مرغوب ترین لباس زیر رو می پوشم.فکر نمیکنم باید مردی کنارم باشه تا مواظب باشم مویی روی بدنم نباشه،من خودم از دیدن پوست صاف و تمیزم لذت میبرم.لازم نیست مردی کنارم باشه تا هر بار بعد از حمام یکساعت تمام بدنم رو لوسیون بزنم،موهام رو سشوار بکشم و بعد با دقت لباسهام رو با هم ست کنم.من با مردی کنارم تعریف نمیشم.من خودم یک انسان کامل هستم.انسانی که عشق رو میفهمه و آدمها رو دوست داره اما برای خودش زندگی میکنه و نه برای کس دیگه.انسانی که عشق رو با تمام وجود تجربه کرده و الان از هیچ چیز پشیمون نیست و وقتی به هر کدوم از اون خاطرات شیرین فکر میکنه به جای اشک حسرت لبخند روی لبش میشینه. من به خودم افتخار میکنم.با تمام اشتباهاتی که انجام دادم خودم رو دوست دارم و خیلی خوشحالم که هر اشتباه درسی شده برای من تا چیزی یاد بگیرم و بزرگتر بشم.من خودم رو برای اشتباهات کوچک و بزرگم ملامت نمیکنم،خودم رو میبخشم.خوشحالم که یاد گرفتم نباید خودم رو در حصار گذشته زندانی کنم.خوشحالم که خیلی وقتها تونستم خلاف جهت آب جامعه م شنا کنم و با تمام سختی ها و آزارهایی که دیدم هنوز زنده هستم.من فراموش نمیکنم که یک انسانم با تمام عواطف انسانی.خیلی وقتها احساس نا امیدی قلبم رو پر میکنه.خیلی وقتها از تنهایی و مشکلاتی که سر راهم قرار میگیره میترسم.اما خوشحالم که از پیلهء اون دخترک احساساتی ِ شکنندهء افسرده،من به دنیا اومدم.منی که یاد گرفته زندگیش رو خودش بسازه و منتظر معجزه نباشه.
پ.ن:این پست ایرن رو دوست دارم.یک عاشقانهء زیبا و آرام که نه لوسه و نه حال به هم زن.اما پر از حس ناب دوست داشتنه.به همین سادگی،به همین خوشمزگی.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 4:40 توسط دریا |
|
امشب وقتی از زور سرما پتو رو دور خودم پیچیده بودم و چمباتمه زده بودم روی کاناپه و مقاله های مختلف رو زیر و رو میکردم،دلم هوای تن داغت رو کرد که حتی توی سردترین شبها،وقتی منو توی بغلت میگرفتی تمام تنم خیس عرق میشد. امشب دلم میخواست مثل اون وقتا که من با کاغذ و قلمم ور میرفتم تا دو کلمه بنویسم و هی غر میزدم که نمیتونم،تو برام یه شام خوشمزه درست کنی و همینطور که تند تند از اینطرف آشپزخونه به اونطرف میری سر راهت لبامو ببوسی و بگی دوستم داری. امشب دلم میخواست با هم بیرون بودیم و من از سرما میلرزیدم تا تو کت خودت رو دربیاری و به زور تنم کنی و خودت با تی شرت آستین کوتاه دستات رو دور شونه م حلقه کنی و همونطور که با هم راه میریم یهو وسط خیابون بهم بگی I know it’s cheesy but I love u و بعد منو ببوسی. امشب دلم میخواست مثل اون شبایی که خونهء شما بودیم،بهت غر میزدم که من سردمه و تو باز قول میدادی که گرمم کنی و بعد هرچی پتو بود مینداختی روی من و خودت بدون رو انداز میموندی و من از زیر پتو جیغ میزدم که خفه م کردی و همه چیز رو میزدم کنار و خودت رو،تن داغ تو رو بغل میکردم و میخوابیدم.دلم میخواست نصفه شب دو تایی با هم بیدار میشدیم و توی چشم هم نگاه میکردیم و بعد لبهام از بوسه هات میسوخت.دلم میخواست امشب وسط خواب و بیداری یهو دستات رو قفل میکردی دورم و محکم به خودت فشارم میدادی و با صدای خواب آلودت میگفتی cuddle time و من چقدر اینکارت رو دوست داشتم. امشب دلم میخواست وقتی از شدت استرس و فشار درسا گریه میکردم کنارم بودی و منو در آغوش میگرفتی و همونطور که اشکای تو هم سرازیر میشد بهم میگفتی نگران هیچی نباشم.موهامو نوازش میکردی و کنارم میموندی تا آروم بشم.امشب دلم میخواست شومینه رو برام روشن میکردی تا گرم بشم و بعد با شطینت میومدی کنارم و دستات روی تنم سر میخورد و صدای سوختن چوب با صدای نفس های تند من و تو آمیخته میشد و منو با بوسه های داغت دیوونه میکردی و میون عشق بازی،هی مواظب بودی که اذیت نشم و حواست بود که من بیشتر لذت ببرم و وای که هیچکس مثل تو تن من رو نمی شناخت و هیچکس مثل تو نمیتونست منو به اوج برسونه.دلم برات تنگ شده.هوا که سرد میشه،نبودنت بیشتر توی ذوقم میزنه. پ.ن: در مورد پست قبل لازمه یه توضیحی بدم.من نگفتم هر عاشقانه ای لوس هست.عاشقانه هایی هست که روح آدم رو به پرواز در میاره مثل بار دیگر شهری که دوست میداشتم،یک عاشقانهء آرام،بر باد رفته،شازده کوچولو و خیلی کتابها و فیلمهای عاشقانهء دیگه.اما بعضی ها عشق رو اشتباه متوجه شدن و همینطور عاشقانه نوشتن رو.و من هم یه مثال از خودم زدم که به کسی بر نخوره.در هر صورت از همینجا اعلام میکنم من از خوندن عاشقانهء زیبا لذت میبرم و هر عاشقانه ای cheesy نیست همونطور که هر گردی گردو نیست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 5:36 توسط دریا |
|
1.الان داشتم آرشیوم رو نگاه میکردم و متوجه شدم چهارم مهر 1385 اولین پست این وبلاگ رو نوشتم.نمیدونم تولد یک وبلاگ چیز مهمیه یا نه اما من یادم نبود.حتی یادم نبود سه ساله دارم اینجا مینویسم و تا همین چند دقیقهء پیش فکر میکردم دو ساله!سه ساله که خوب و بد دارم اینجا مینویسم.اما صادقانه بگم وبلاگهای قبلیم رو بیشتر دوست داشتم.البته بیشتر عاشقانه مینوشتم که از تغییر سبک نوشتنم و احساساتم خوشحالم.اما ادبیاتم به مراتب بهتر از الان بود.از اینکه به جای پیشرفت،پسرفت کردم خوشحال نیستم.جدیداً حتی املای خیلی کلمات رو به یاد نمیارم.دلم کتاب خوندن میخواد.طولانی و بدون توقف.از اون مدلی که انقدر غرق خوندن میشدم که هیچ صدایی رو نمیشنیدم.که حتی سر سفره هم با یه دست کتابم رو نگه میداشتم و میخوندم و صدای جیغ مادرم که این رو سر سفره بذار کنار،بی حرمتیه و من که گوشم بدهکار نبود. 2.امروز توی آزمایشگاه وقتی به اون همه وسایل دم دستمون نگاه میکردم دلم برای خودم،برای همهء اونایی که توی کشورم با اون همه منابع هیچ امکاناتی نداشته و ندارن سوخت.اینجا گاهی یادم میره داشتن هر کدوم از این وسیله ها توی ایران،حتی توی بهترین دانشگاه های کشور چه رؤیای بزرگیه.اینجا وقتی داشتم با اشرشیا کلی و آگار و آلجنین و سانتریفیوژ و هزار کوفت و زهر مار دیگه که از بعضی هاش،فقط اسمشون به گوشم خورده بود کار میکردم،آرزو کردم روزی تمام این امکانات به همین سادگی درکشورم برای مردمم فراهم باشه. 3.این متن رو از وبلاگ قبلیم اینجا کپی میکنم.الان که میخونمش میبینم چقدر به قول اینجایی ها cheesy(کنایه از حال به هم زن که برای هر چیز خیلی رمانتیکی به کار میره)هست. به هرجا که نگاه میکنم تو را میبینم،تصویر تو تنها چیزیست که چشمهایم باور میکند.دستان لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم،اما تصویرت به یکباره محو میشود و من به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی. تاریخش هم 13 جولای 2004 هست. به هر حال این یاد آوری خیلی خاطرات رو برام زنده کرد.دوستان اینترنتی و کامنتهاشون.پستهای وبلاگم که سرتاسر اندوه بود و دلم میخواد به خودم یه پس گردنی بابت اونهمه زجری که به روحم دادم بزنم و چهارتا فحش آبدار هم بذارم روش.چقدر لوس و نا امید بودم.خوشحالم دیدم به زندگی انقدر تغییر کرده و هنوز اندر خم همان کوچه نموندم. پ.ن1:قبل از هر حرفی بگم که شما نمیتونید آرشیوم رو کامل ببینید.گفتم قبل از اینکه کسی به خودش زحمت مچ گیری بده گفته باشم :دی پ.ن2:دوشنبه امتحان میکروب داشتم و فکر میکنم خوب دادم.اما دلم برای پروژه م و همینطور آمار مثل سیر و سرکه میجوشه. پ.ن3:هوا سرد شده.خیلی هم دلگیره.این هوا رو دوست ندارم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 5:3 توسط دریا |
|
|
باورم نمی شود نزدیک به دو ماه است که مهمانی نرفته بودم.دیوانه وار نرقصیده و لبی تر نکرده بودم.منی که تابستان هر شب با دوستانم دور هم بودیم،منی که با ذوق و شوقم همه را به وجد می آوردم،نزدیک به دو ماه بود از جایم تکان نخورده بودم.همیشه عادت داشته ام دور و برم شلوغ باشد.آدمی بوده ام که خیلی ها رفیق بازم میخواندند و هرجا میرفتم به آسانی دایرهء دوستانم گسترش پیدا میکرد.جا به جا که شدم،خیلی ها را پشت سر گذاشتم.خیلی ها که خیلی دوستشان داشتم و برایم عزیز بودند.دلتنگ بودم و عجیب که منزوی شدم.منی که همیشه در صحبت کردن پیشقدم بودم از هر جمعی گریزان شده بودم.ساعت کلاس که تمام می شد با سرعت بیرون میرفتم مبادا کسی مرا به حرف بگیرد. دلم دوستان خودم را میخواست.کسانی که میشناختمشان و مرا میشناختند.حوصلهء آدمهای جدید را نداشتم و به جز کامی با کسی رفت و آمد نمیکردم.یکروز که برای رفع مشکلی به قسمت آی تی دانشگاه رفته بودم دختر دیگری را هم دیدم که منتظر ایستاده است و پرسیدم آیا او هم در صف است یا نه که پاسخ مثبت داد.دختر شیرینی بود و در کمتر از 15 دقیقه ای که صحبت کردیم خیلی گرم گرفت.شماره ام را خواست و گفت اگر با دوستانش جایی میرفتند مرا با خبر میکند.من جدی نگرفتم و راستش برایم هم مهم نبود.اما در کمال ناباوری این دختر نیمه آلمانی-نیمه اسکاتلندی فردای آنروز برایم اس ام اس گرمی فرستاد و گفت به زودی قراری برای بیرون رفتن میگذارد.راستش کمی مشکوک بودم که در این جامعهء سرد این دختر چرا انقدر با محبت است؟ولی وقتی برای اولین بار به خوابگاهشان رفتم و خودش و دوست پسرش را دیدم ترسم برطرف شد. دوست پسرش هم از آن پسرهای درسخوان و با شعور بود که national award اینجا را برنده شده بود و top student بود.یکبار وقتی کارن(دوستم)از زندگی خصوصیش برایم تعریف کرد از شباهت بی اندازه اش به زندگی خودم شگفت زده شدم.از اینکه دو نفر در دو کشور مختلف چقدر میتوانند سرنوشت و احساسات مشابهی را تجربه کنند.خلاصه اینجا من دوستی پیدا نکردم و این دوست بود که مرا پیدا کرد.همهء اینها را گفتم که بگویم دیشب بعد از غریب به دو ماه من،کارن،کاتیا و مرلین(این مرلین دختر است) تصمیم گرفتیم یک شب درست و حسابی داشته باشیم تا خستگی این مدت از تنمان در بیاید و من واقعاً حس میکردم تمام وجودم انرژی منفی شده است و احتیاج به کمی دیوانه بازی داشتم تا ذهنم را از اینهمه درگیری رها کنم. شب بی نظیری بود،جایی که رفته بودیم خیلی بزرگ بود و طبقات مختلف با موسیقی های متفاوت داشت.ما چهارتا دختر با هم میرقصیدیم و پسرهای زیادی هم می آمدند و تلاش میکردند با ما برقصند که از آنجایی که آنها دوست پسر داشتند و من حوصله نداشتم محلشان نمیگذاشتیم(در واقع به مذاقمان خوش نمی آمدند).اما روش نزدیک کردن خودشان به ما خیلی خنده دار بود.اول که به مدت طولانی کنارمان می ایستادند و وانمود میکردند برای خودشان میرقصند و اصلاً هم به ما نظری ندارند.بعد کم کم نزدیکتر میشدند و در حین رقصیدن مثلاً انگشتشان را به دستمان میزدند و خب اگر ما بدمان نمی آمد ما هم یک انگشتی به یک جاییشان میزدیم و آنها هم نزدیکتر می آمدند و میرقصیدند.اما ما از روش ایگنور کردن استفاده میکردیم که قسمت سادیسمی وجودمان را هم به مقدار زیادی تسکین داد.اینطور که ما هی شیفت میکردیم به سمت مخالف و هی آنها هم شیفت میکردند به همان سمت و ما هم با نیش باز دست هم را میگرفتیم و میرقصیدیم که یعنی ما با شما نمیرقصیم و وقتی میدیدیم پنی(کنایه از دوزاری) طرفمان خیلی کج است با لحن تمسخر آمیزی میخواستیم که move on کنند و به قولی بروند کنار بگذارند باد بیاید. در تمام این مدت هم وقتی پسر جدیدی می آمد همین کار را تکرار میکرد و ما با نگاه با هم تبادل نظر میکردیم و میپرسیدیم که آیا طرف ارزش رقصیدن دارد یا نه.در یکی از این بارها که یکساعت هم بیشتر از برنامه باقی نمانده بود،من و کارن رو به روی هم میرقصیدیم و دو تا پسر هم دو طرف ما به فاصلهء چند سانتیمتر ایستاده بودند و دو تا هم پشت سر کارن ایستاده بودند و آنها هم با زبان نگاه و چشم و ابرو ما را صدا میکردند که در این بین من از نفر سمت راستیم که مثل کنه با نیش باز چسبیده بود و ول نمیکرد بدم نیامد و وقتی کارن با چشم از من پرسید آیا میخواهم با طرف برقصم یا نه،من هم با همان لبخند گل و گشادم داشتم جوابش را میدادم که با پسرک چشم در چشم شدیم و همه چیز به صورت تابلویی خنده دار شده بود.خنده دارتر اینکه وقتی ما میرقصیدیم و این پسر مذکور به صورت بسیار رمانتیکی مرا در آغوش گرفته بود و با آهنگ hip hop داشت با من تانگو میرقصید و مرا آرام میچرخاند و در تمام مدت هم یک کلمه حرف نمیزد،چندتای دیگری که مورد بی محلی واقع شده بودند بی توجه به اینکه من خیر سرم دارم با این لندهور میرقصم با انگشت و چشم و پا و همه جا هی میگفتند بیا با ما برقص و حتی یکیشان آمد و دست مرا از روی شانهء طرف گرفت و کمی هم کشید که خب البته ما اینها را به شوخی برگذار میکردیم و پسر مذکور هم همینطور و خدا را شکر که کسی اینجا غیرت ندارد و همه دور هم میخندیدیم. اما از همه پر رو تر یکی از همکلاسی هایم بود که هندی هم هست و من چقدر از این هندی ها بدم می آید.این بشر انقدر بی ادب است که وقتی من توی دانشگاه سلام میکنم حتی جواب سلام مرا هم نمی دهد بعد دیشب مثل بز رو به روی من ایستاده بود و میخواست با من برقصد که من هم پشتم را کردم و به روی خودم نیاوردم.میخواهید اسمش را نژاد پرستی بگذارید یا هر چیز دیگر من از عربها،سیاهها،هندی ها و پاکستانیها اصلاً خوشم نمی آید و تحویلشان هم نمیگیرم از بس که این موجودات تحویل نگرفته پر رو هستند. تفاوتی که پسرهای اینجا با پسرهای شهر قبلی داشتند در این بود که آنجا این مراحل پیچیده را برای نشان دادن قصدشان که همان رقصیدن بود طی نمیکردند بلکه یکدفعه میدیدی کسی از پشت کمرت را سفت گرفته و ول هم نمیکند و باید به بدبختی طرف را که مثل خرچنگ به تو چسبیده بود از خودت جدا میکردی اما اینجا حداقل مرحله به مرحله پیش می آمدند که خودش خوب بود. یکی از دلایلی که دیشب برای من انقدر لذت بخش بود و هرچقدر یادم می افتد خنده ام میگیرد و قند توی دلم آب می شود،همین مرحلهء گرفتن حال پسرها بود(آقایون این قسمت را نخوانند)که چون من اصولاً از این کارها نمیکنم و همیشه با همه مهربانم،خیلی چسبید و تازه مزه اش رفت زیر زبانم بدجور.هرچه قیافهء مزحک شان با آن تلاشهای مذبوحانه یادم می آید نمیتوانم جلوی خنده ام را بگیرم و از اینکه قبلاً این لذت را از خودم دریغ کرده بودم شدیداً احساس زیان میکنم.خلاصه که وجه سادیستی وجودم الان حسابی تحریک شده که احتمالاً به علت عذابی ست که از سختی درسها میکشم. این شعر ماریا کری و ویتنی هیوستون را هم که خیلی دوستش دارم اینجا میگذارم تا اگر خواستید ترانه اش را دانلود کنید. لینک دانلود برای اون دوستی که پرسیده بود از کجا دانلود کنه.من خودم از اینجا به سادگی دانلود کردم. http://www.emp3world.com/mp3/33372/Mariah%20Carey%20&%20Whitney%20Houston/%20When%20You%20Believe
Whitney:
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 4:32 توسط دریا |
|
|
ندای عزیز جواب کامنتت خیلی طولانی میشد و ترجیح دادم در قالب یک پست بنویسم تا شاید دیگران هم ازش استفاده کنن.چیزی که مشخصه اینه که آدمها با هم تفاوت دارن و نمیشه برای همه یه نسخهء مشابه پیچید.من نمیتونم به کسی بگم خوبه که بیاد اینجا یا بهتره نیاد.من در این وبلاگ احساسم و تجربه هامو به اشتراک میذارم چون بهم آرامش میده و گاهی فکر میکنم شاید تجربه های من به درد کسی بخوره.بدیهیه که منم مثل هر انسان دیگه عواطف انسانی دارم.گاهی شادم و گاهی غمگین و از تمام احساساتم اینجا مینویسم. اینجا هم مثل همه جای دنیا خوبی ها و بدیهای خودش رو داره و به نظر من و طبق تجربهء من،این خیلی خیلی مهمه که برای چه هدفی داری خوانواده ت و کشورت و تمام چیزایی که بهش تعلق خاطر داری رو ترک میکنی.به نظر من کسایی که فقط به هدف آزادی بی حد و حصر اینجا عزم ترک وطن میکنن بعد از مدتی سرخورده میشن و شاید بتونم بگم از نظر من خیلی از چیزها به دست آوردنش توی ایران برای اینطور افراد راحت تره(من پسری رو در دانشگاهِ اینجا میشناختم که نتونست بمونه و دلیلش این بود که بر خلاف تصورش نمیتونست اینجا دختر بازی بکنه و دنبال رفتن به یه کشور دیگه برای رسیدن به هدفش بود.یا دختری رو توی ایران میشناسم که تصور میکرد داشتن دوست پسر و شیطنت کردن اینجا خیلی ساده هست و تنها دلیلش برای آرزوی ترک وطن همین بود در حالیکه اینطور تصورات اشتباه محضه).اینجا مردم به سختی کار میکنن تا هزینه های زندگی رو تأمین کنن.زندگی زمین تا آسمون با ایران فرق داره. بیشتر جوونها اینجا چند نفری با هم در یک آپارتمان یا یک خوابگاه(خوابگاه های دانشجویی رایج تر هست) زندگی میکنن و این خیلی عادیه.چون معمولاً وسعشون نمیرسه که بخوان هزینهء اجارهء جایی رو تمام و کمال خودشون بدن.یک آشپزخانهء مشترک،یک دستشویی و حمام مشترک،گاهی برای 10 تا 12 نفر.پدر و مادرها مثل ایران بچه ها رو تا سن بالا حمایت نمیکنن.از سن نوجوانی خودتی که باید خیلی از هزینه هات رو تأمین کنی و باید کار کنی.از کار توی مک دونالد و کی اف سی بگیر تا بارها و کافه ها و سوپرمارکتهای بزرگ.البته کانادا با انگلیس خیلی فرق میکنه اما خیلی چیزها مثل کار کردن و نوع زندگی مشترکه.اما اینجا هزینه ها خیلی بالاتر از کانادا هست.خونه ها خیلی کوچک و قدیمی هست.زندگی اکثریت مردم انقدر ساده است که گاهی فکر میکنم اگر اینها زندگی مردم ایران و تجملاتشون رو ببینن فکر میکنن ما همه توی قصر زندگی میکنیم.این چیزها توی کانادا به این شدت نیست. غربت دلتنگیهای خاص خودش رو داره.باید واقعاً قوی باشی و برای هدفت ارزش قایل باشی تا از پس مشکلات و تنهایی ها و دلتنگیهاش بر بیای.باید هر بار که به هدفت فکر میکنی این احساس رو داشته باشی که برای به دست آوردن چیز ارزشمندی داری دوری از خوانواده و دوستانت رو تحمل میکنی.دوستیهای اینجا و روابط بین مردمِ اینجا،با ایران زمین تا آسمون فرق داره.باید بدونی خیلی از توقعاتت اینجا برآورده نمیشه.پس بهتره آدم بی توقعی باشی.نمیتونی از آدمهای دور و برت انتظار داشته باشی برات کاری بکنن.اینجا باید بتونی خودت باشی و خودت و روی پای خودت بایستی.من اینجا دوستان زیادی دارم و حتی میتونم بگم بعضی هاشون واقعاً قابل اعتماد هستن و خیلی به من محبت داشتن اما بازم اگر مشکلی برام پیش بیاد هیچ حسابی روی کمکشون نمیکنم و میدونم نباید از کسی دلخور بشم چون همه گرفتاریهای خودشون رو دارن. اینجا باهات میخندن،اما کمتر پیدا میشه کسی با تو گریه کنه.من خیلی دلم برای دوستای خودم در ایران تنگ میشه.چون میدونم چقدر میتونستم روی بودنشون در سختیها حساب کنم اما اینجا نه.با تمام این حرفها،من خیلی چیزها یاد گرفتم،انقدر که میتونم بگم در این مدت کوتاه،از تمام عمرم بیشتر یاد گرفتم و تجربه کردم.تجربه های تلخ و شیرین.قوی تر شدم و به خودم اعتماد پیدا کردم.من هیچوقت فکرش رو نمیکردم که بتونم انقدر خوب از پس زندگیِ تنها در غربت بر بیام بدون اینکه از دست برم،بدون اینکه مثل خیلی از ایرانیهایی بشم که وقتی میبینمشون از ایرانی بودن خودم خجالت میکشم.من اینجا سعی کردم چهرهء درستی از مردمم و فرهنگم نشون بدم.سعی کردم بهتر باشم و درست تر رفتار کنم و با افتخار از تاریخ و فرهنگم حرف بزنم.خیلی از دوستان من هیچ نظر خوبی به ایران نداشتند ولی حالا با اشتیاق از من بیشتر و بیشتر دربارهء کشورم میپرسن و اینها برای من باعث خوشحالیه.من هیچوقت خودم رو و هویتم رو دست کم نگرفتم. نظام آموزشی اینجا هم که با ایران قابل مقایسه نیست.همهء امکانات رو در اختیارت میذارن ولی این تویی که باید کار کنی و درس بخونی و همه چیز رو به دست بیاری.کسی نمرهء الکی بهت نمیده.کسی لقمه رو توی دهنت نمیذاره.راهنمایی بخوای و سؤالی داشته باشی با روی باز جوابت رو میدن اما باید نشون بدی که داری تلاش میکنی و برای چیزی که ازت خواسته شده ارزش قایلی.توی آزمایشگاه هر وسیله ای بخواهیم در اختیارمون هست.یادمه ایران که بودم نفر اول فوق لیسانس بهم گفت برای گرفتن چند گرم ژل آگاروز که برای پایان نامه ش احتیاج داشته چقدر نامه نگاری کرده و چقدر هزینهء بالایی رو پرداخته تا تونسته یه مقدار کمی بگیره در حالیکه همین هفتهء گذشته ما به راحتی روی آگاروز یه سری آزمایش انجام دادیم و همه چیز برامون فراهم بود. دوست خوبم زندگی دور از کسایی که دوستشون داری و جاهایی که ازشون خاطره داری آسون نیست.خیلی وقتا دلت میگیره و کسی نیست باهاش درد دل کنی.خیلی وقتا دلت یه آغوش پر مهر میخواد تا کمی گریه کنی و سبک بشی اما مجبوری سرت رو توی بالشِت فرو کنی و اشک بریزی.خیلی وقتا فشار درس و زندگی زیاد میشه و این تویی،بدون هیچکس،که باید از پسش بر بیای.ولی من اگر به گذشته برگردم حتماً باز هم همین راه رو انتخاب میکنم و حتی آرزو میکردم زودتر به این راه قدم گذاشته بودم.من از کاری که میکنم راضی هستم و فکر میکنم هدفم ارزش پرداخت این هزینه ها رو داشته و داره.من از زندگی خوبی که اینجا دارم راضی هستم و از آزادی و احترامی که دارم لذت میبرم.و البته شاید اگر مجبور بودم با مشکلات مالی دست و پنجه نرم کنم همه چیز فرق میکرد.خوشبختانه من از نظر مالی هیچ مشکلی ندارم و همه چیز برام فراهم هست که باید از خوانواده م بابت اینهمه تلاشی که برای آسایش من میکنن تشکر کنم. تو باید با خودت رو راست باشی.باید ببینی از زندگی چی میخوای.به ندای قلبت گوش بده عزیزم.در عین حال منطق رو فراموش نکن.امیدوارم بتونی بهترین تصمیم رو برای زندگی و آینده ت بگیری.و امیدوارم جواب من،پاسخ کمی از تردیدهایی که داری رو داده باشه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 22:11 توسط دریا |
|
1)صدای موسیقی همه جا را پر کرده است.چند نفری در حال رقصیدن هستند.صداها در گوشم میپیچد.تصاویر از جلوی چشمانم با حرکت آرام میگذرند.همینطور که راه میروم نگاهم به نگاه آدمهای دور و برم تلاقی پیدا میکند،زمان برای یک لحظه می ایستد و بعد آرام از کنار هم عبور میکنیم.این روزها زیاد به آدمها فکر میکنم.به زندگی شان،به لذتها و غمهایشان،به عشقها و فراق هایشان.این روزها آدمها را عمیق تر میبینم،مزه مزه شان میکنم و ساده از کنارشان نمیگذرم.این روزها عجیب شده ام.بی دلیل حس خوبی دارم که گاهی با اشک آمیخته می شود.دلیل هیچکدام را هم نمیدانم.این روزها آدمها را جور دیگری دوست دارم. 2)همکلاسیم امروز میگفت تو خیلی باهوشی.دلیل حرفش را پرسیدم و گفت تو اصلاً از درسها و سختیشان شکایت نمیکنی.تو خوشحالی.تو نگران نیستی.با همان لبخند بزرگم جوابش را دادم.گفتم من هم نگرانم.میدانم چقدر سخت است ولی این همان راهی ست که خودمان آمده ایم.و این زندگی ست.سخت ولی شیرین.گفتم اخمهایت را باز کن و لبخند بزن.با شکایت کردن تو چیزی تغییر نمیکند،مشکلاتت چند برابر می شود.وقتی خداحافظی میکرد لبخند کمرنگی به لب داشت. 3)کلاس کمکهای اولیه میروم.بعد از سالها بالاخره فرصت شد تا اینکار را انجام بدهم.شاید سالهاست همیشه فکرم درگیر این موضوع بوده که اگر جایی باشم و برای کسی اتفاقی بیفتد باید بتوانم کمک کنم نه اینکه تنها نظاره گر باشم و این فرصت را پیدا کردم.خوشحالم از اینکه شاید جایی بتوانم زندگی کسی را نجات بدهم. 4)باران میبارد.سرم را رو به آسمان میگیرم تا قطره های باران صورتم را نوازش کنند.قلبم از هیجان میلرزد.قلبم از شادی بودنت،جایی در این دنیای بزرگ،زیر سقف همین آسمان،دور یا نزدیک،از خوشحالی میلرزد.دنبالت نمیگردم.میدانم هر زمان وقتش باشد خودت پیدایم میکنی.میدانم جایی در این دنیای بزرگ هستی و دوستم داری و همین آرامم میکند. 5)از صبح زود دانشگاه بوده ام.ساعت از 9 گذشته است که به خانه برمیگردم.کلید را در قفل میچرخانم.هیچکس منتظرم نیست.مستقیم به حمام میروم و آب داغ را باز میکنم تا وان پر شود.در فاصلهء پر شدن وان،لباسهایم را در می آورم.شمعهای رنگی را دور تا دور حمام میچینم و روشنشان میکنم.فوم مخصوص را اضافه میکنم،حسابی کف میکند.صابون حمام را که شکل گل رز است پر پر میکنم و در آب میریزم.چراغها را خاموش میکنم.لیوان لیموناد را روی زمین جایی نزدیک به دستم میگذارم.صدای موزیک را تنظیم میکنم و در آب داغ با کف خوشبو و گلبرگهای رزی که ذره ذره آب میشود و نور شمع ها که بر کاشیهای سفید حمام میلرزد دراز میکشم و به این فکر میکنم که همیشه میشود چشمها را شست و جور دیگر دید.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 3:24 توسط دریا |
|
1)دلم یک عاشقانهء آرام می خواهد.دلم میخواهد دست کسی را بگیرم و زیر باران راه بروم.دلم بوسه میخواهد،بوسه های آرام و کوتاهی که کم کم اوج بگیرند و آتشم بزنند.دلم نوازش میخواهد،انگشتانی که با عشق و شهوت بر تنم بلغزند.دلم میخواهد روی چمنها کنار کسی دراز بکشم.دلم میخواهد کسی را دوست داشته باشم و کسی باشد که مرا دوست داشته باشد.آه زندگی!گاهی فکر میکنم چقدر بی رحمی.هیچوقت نمیتوانم به تو اعتماد کنم.انگار کمین کرده ای تا هر چیز را که دوست میدارم از من بگیری.از فکر کردن به گذشته متنفرم.از حسرت خوردن برای چیزی که دیگر نیست بیزارم اما این عشق چیزی نیست که بتوانم به سادگی فراموشش کنم.آن آغوش،آن بوسه ها،آن مهربانیها و آن سادگیها را چطور فراموش کنم؟چطور دیگر دوستش نداشته باشم؟قلبم را کنارش جا گذاشته ام.قلبم را کنار تمام آن روزهای سادهء سرشار جا گذاشته ام. 2)7 سال است که وبلاگ مینویسم و همیشه برای دل خودم نوشته ام(این وبلاگ را نزدیک به سه سال است مینویسم).حتی یکبار به یاد ندارم از کسی خواسته باشم وبلاگم را بخواند یا مرا لینک کند.هیچوقت تعداد کامنتهایم برایم اهمیتی نداشته است که بخواهم برای بالا بردن آمارش به هر کاری دست بزنم.نمیدانم مگر چه اهمیتی دارد 10 نفر برایم کامنت بگذارند یا 100 نفر که بروم و تک تک از دیگران بخواهم بیایند و به من سر بزنند.من برای دل خودم مینویسم.اگر کسی از دلنوشته هایم خوشش آمد بدون منت میخواند و اگر هم دوست نداشت،اجباری نیست.خیلی وقت بود میخواستم این را بنویسم.دوست ندارم هیچکس به صرف اینکه مرا لینک کرده است از من بخواهد متقابلاً به او لینک بدهم.باور میکنید خیلی وقتها اتفاقی لینکم را در وبلاگهای دوستانم میبینم؟چون هیچوقت برایم مهم نیست که بخواهم ببینم اسم وبلاگ من جایی هست یا نه.من خیلی از وبلاگها را میخوانم بدون اینکه فرصت کامنت گذاشتن داشته باشم و برایم خنده دار است وقتی اینرا تعبیر به بی وفایی میکنند.اگر من فرصت ندارم برای تمام وبلاگهایی که میخوانم کامنت بگذارم،یا اگر نظر خاصی برای گفتن ندارم و ترجیح میدهم سکوت کنم یعنی بی وفا هستم؟؟؟!!!گاهی فکر میکنم دنیای مجازی چه دنیای عجیبی ست! 3)فریدون فروغی دارد میخواند.چقدر خاطره دارم از این صدا.چقدر از خاطره ها بیزارم.چقدر دلم میخواهد یک پاک کن داشتم و تمام خاطراتم را با آن پاک میکردم.چقدر زندگی بدون خاطره ها شیرین تر است.علیرضا! فریدون تو را به یادم می آورد.التماسهای احمقانهء تو را.ولنجک را.گریه های توی تاکسی را در آن غروب دلگیر.دستبند نقره ات را که آنروز توی کوه باز کردی و به دست من بستی هنوز نگه داشته ام،گرچه هیچوقت استفاده اش نکردم و همیشه کنج کمد ماند.یعنی کنار همسرت خوشبختی؟امیدوارم که باشی. 4)دانشگاه شروع شده.درسهایم سنگین است و باید از همین ابتدا بخوانم وگرنه بیچاره می شوم.تمامش هم تحقیق و پروژه و آزمایشگاه.دلم شور میزند.ما را در آن خراب شده به این چیزها عادت نداده اند که.اینها یک نرم افزاری دارند که اگر دو خط هم از جایی کپی کنی بدون نام بردن مرجع پیدایش میکنند و بعد تو میشوی متقلب.باید همه چیز را دوباره نویسی کنی و یا بعد از خواندن نتایج تحقیقات دیگران نظرات خودت را بنویسی.حالا اگر نظری نداشتی به غیر از چیزی که دیگران هم قبلاً گفته اند مجبوری همانرا یکجوری بنویسی که معلوم باشد از ذهن خودت در آمده است و من هروقت به اینها فکر میکنم ضربان قلبم بالا می رود.امیدوارم عاقبت به خیر بشوم! پ.ن:چقدر بده آدم هر شب با چشم گریون به خواب بره!چقدر بده آدم انقدر احساس تنهاییش بزرگ باشه که هیچی پرش نکنه... بعدنوشت:امشب بی دلیل حال خوبی دارم.روی کاناپه دراز کشیدم و سرمو که بالا آوردم ماه کامل رو رو به روی خودم دیدم با ابرایی که از جلوش عبور میکردن و احساس خیلی خوبی بهم داد.امشب بی دلیل احساس میکنم لبخندت رو و سر انگشتای نوازشگرت رو حتی اگر وجود خارجی نداری.امشب شب مهتابه و من حس خوب عاشقی دارم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 2:59 توسط دریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 |
|
RSS
|